تبليغاتX
تقدیم به بهترینم///

تقدیم به بهترینم///

تقدیم به بهترینم ...

 

به اسمان مينگرم

باز هم رسید ..........

باز هم جمعه شب

دلم میگیره

دلم میگیره وقتی به اسمان جمعه نگاه می کنم

شاید رازی در این شب واین اسمون غمگین باشه .....

انگار................

انگار رازی در این شب است ...

مثل اینکه ستاره ها چیزی مخوان بگن .

این اسمان.....................

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:40  توسط کاووس  | 

دنیا را دوست دارم

دنیا را دوست دارم با تمام خوبی ها و بدی هایش

با تمام اون خاطرات خوب و بدش

با تمام اتفاقاتش

اما ناگاه میبینم .............

میبینم که زمان به سرعت برق

از جلوی چشمانم می گذرد

و من وشاید ما در غفلت ایم

شاید این غفلت که اگر

به ان فکر کنیم

روزی به ان توجه کنیم

و دیگر غفلت نکنیم

و شاید هم نه ......................

شاید اگر به فکر ان بیفتیم

اشتباهات گذشته را از یاد ببریم

و زندگی تازه ای را اغاز کنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:39  توسط کاووس  | 

بهار را میبینم

سرزمین جادو های سبز

زیر ابی روشن و شفاف

پوشیده در قطعات اشک خداوند

چه با شکوه است ...........

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:37  توسط کاووس  | 

                    اما از کجا باید اغاز کرد ؟

                       دنیا که چنین گسترده است .

                       از سرزمینی اغاز خواهم کرد ....

                    که بهتر از همه اون رو می شناسم

                  اما سرزمین من نیز بسیار پهناور است

                 بهتر است از شهرم شروع کنم ................

                          اما شهرم نیز وسیع است

                        بهتر است از خیابانم اغاز کنم

                      نه از خانه . نه از خانواده ام  .......

                 خیر . از خودم اغاز خواهم کرد ..................   

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:33  توسط کاووس  | 

پاییز

   از خزان زیبای پاییز

                           تا سرمای سوزان زمستان

                           تا گرمای جان بخش تابستان

                           باز هم رسید ..................

                            فصلی زیبا

                            تابستان را میگویم

                            شاید ان.........

                            شاید ان گرمای سوزان

                           رازی دارد که در خود

                           پنهان می کند ......

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:33  توسط کاووس  | 

آسمان آبی

اسمان را همیشه در

                   فکرت ابی بنگر ..........................

                    اسمان ابیست ولی بعضی ها

                  بغضی ها ان را به رنگ دل خود

                   که رنگی سیاه است میبینند

                           سیاه را نابود کن

                           و رنگ دل پاکت را

                 بر ان نقش ببند به رنگ زیبای اسمان

                              ابی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:32  توسط کاووس  | 

 

دیگر خسته شده ام ...

دیگر زندگی کردن برای من سخت شده

دیگر زنده ماندن معنایی در وجود من نداره

و دیگر نمیخواهم ......

دیگر نمیخواهم کسی رو ببینم که داره میخنده

دیگه نمیتونم کسی رو ببینم که در غم و سوگ به سر می برد

ولی من .........

تحمل خودم سخت ترین چیز است ..

دیگر نمیتوانم ...

دیگر تاقت سخت است ...

خدایا کمک کن

کمکم کن تا زندگی را مثله دیا بزرگ و زیبا ببینم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:30  توسط کاووس  | 

 

باز هم امد

اره پاییز را میگویم

فصلی را میگویم که در حال گذر است

و شاید این فصل حرفی با ما دارد ...

شاید مهر

ابان

اذر

از هوایش لذت میبرم

اره درسته باز هم

باز هم ...

باران را میگویم

میبارد

میرم زیر بارون

و به دنیا فکر میکنم

پاییز ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:29  توسط کاووس  | 

امید

 

موج پریشانی ام .. 

موجی است که منو به اعماق احساس

زیبایی های دنیا میبره

و بهم میگه که .....

امید رو هیچوقت از دلت بیرون نکن

حتی اگر .....

حتی اگر هیچ امیدی باقی نمونده

ولی

این امید زیباست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:29  توسط کاووس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 0:18  توسط کاووس  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 19:34  توسط کاووس  | 

دلم تنگ است

آنقدر تنگ

که رگهای قلبم

حتی توان جابجایی

قطرات شفاف و سبک خون را ندارند

یاخته های تنم

سر در گم و مبهوت

نمیدانند باید چه کنند

و مغزم

داغ است

.

.

.

نمیدانم

خداوند برای مادرم

چه سرنوشتی نوشته است

اما من

دیگر تحمل ندارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 19:32  توسط کاووس  | 

آه حسرت

آه حسرت هر دمم پر می شود در سینه ام

سینه  را  بشکافم و  آه از دلم بیرون  کنم

پرسم اش آیا  میان قلب کس  جایت  نبود؟

قلب ویران گشته ام ،ماوای آهم می کنم

آه و غم هر دو کمین جسم تب دار من اند

آه را سر می کشم ، غم در دلم مهمان کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 19:31  توسط کاووس  | 

باری دیدن این مجموعه به ادامه مطلب بروین

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:16  توسط کاووس  | 

کاش دنیا نوشتنی بود ....

کاش اول عید هر سال خدا یه برگ سفید می گذاشت جلومونو می گفت داستان زندگیت رو توی امسال بنویس

کاش یه پاکن می داد دستت تا همه ناراحتی  های پارسالت رو پاک کنی

کاش دنیا یه دفتر بود که هم برگ پاکنویس داشت هم چکنویس.....

تو چکنویس هر چی دوست داشتی می نوشتی و توی پاکنویس اونی رو که درسته.....

دنیا خیلی ظالمه

دنیا خیلی خودخواه هست....

هرچی خودش خواست همون میشه...

بدون اینکه ازت بپرسه که راضی هستی یانه؟؟؟؟

دنیا قلب نداره

 احساس نداره

دلم از دنیا گرفته

دنیایی که

هیچوقت نخواست بدونه تو دلم چی می گذره

هیچوقت توجه نکرد که دلم چی می خواد

فقط گذشت

و تقدیرمو نوشت.......

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:0  توسط کاووس  | 

فراموشت خواهم كرد

و تو را در مغاك بيابان خاطرات خاك خواهم كرد

تو ارزش زيستن در وجود چون من را نداشتي

تو به اندازه ي نگاهي نمي ارزيدي

تو در باور من رشد يافتي

من به تو ارزش و بها دادم

 من فراموشت خواهم كرد

همانگونه كه تو....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:59  توسط کاووس  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:58  توسط کاووس  | 

برای داشتنت هزاران آرزو داشتم

و برای دیدنت هزاران امید.........

برای رسیدن به دستانت هزاران بار سرود شاپرکها را زمزمه کردم

و برای سنگینی مژگانت لالایی گفتم

برای رسیدن به تو

تمام حضورت را با تار و پود وجودم عجین کردم

من شدم تمام تو  و تو شدی تمام .......... دیگری

برای رسیدن به تو گریستم     خندیدم    فریاد کردم    سکوت کردم

اما..... دریغ از یک نگاه

آری برای رسیدن به تو راهی نیست........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:56  توسط کاووس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:54  توسط کاووس  | 

وقتی صدات می زنم آروم میشم

انگار که با صدا زدنت به یقین زندگی کردن می رسم

به روز

به روشنایی

با اینکه یه دنیا ازت فاصله گرفتم

ولی احساست می کنم

می دونم مثل همیشه مواظبمی

نزدیکمی

کمکم کن فاصله ها رو بردارم

کمکم کن

یا ارحم الراحمین

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:53  توسط کاووس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:51  توسط کاووس  | 

از هم حضور تو

حضور تو تمام گذشته ام بود

تمام من

تمام مریم

تمام دلتنگی ها

من با حضورت نفس می کشم

با حضور گذشته ای که سرشار از دلتنگی بود

گذشته سراسر خاکستری

سیاه

تمام من تمام تو بود

وتمام تو .......... دیگری!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:50  توسط کاووس  | 

چه سرنوشت غم انگیزی

که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت

ولی به فکر پریدن بود ...!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:49  توسط کاووس  | 

این روزا که بهتر صدات می زنم قلبم آرومه

دلم محکمه

مطمئنم که تنهام نمی زاری

باور کن که غیر از تو هیچ امیدی ندارم

هیچ مرحمی ندارم

من نمی دونم با وجود یه الرحم الراحمین ، یه غفار

الذنوب مثه تو

 چرا ......؟؟؟؟؟

چرا محمد شد همه زندگیم

چرا بهش تکیه کردم

چرا دیر فهمیدم که نامرده

که پست

که هرزه ست....

خدایا !!!!

 من ازش نمی گذرم ، تو هم ازش ازش نگذر

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:47  توسط کاووس  | 

خسته شدم .....

از روزهای تکراری

از این شمارش روزها

از حساب کتاب از پس انداز

از خودم ، از همه

از زندگی

زندگیم شده کار - حساب کتاب - پس انداز برای آینده  - دغدغه فردا -آینده مجهول

 

دیگه بریدم

دلم می خواد نباشم

از همه چیز و همه کس خسته ام...

همه جا  برام تاریکه

کجایی آرامش؟

کجایی زندگی ؟

کجایی آینده روشن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:46  توسط کاووس  | 

 

با همه روسیاهیم

اومدم در خونت

در زدم

سلام کردم

اعتراف کردم

دعا کردم

ازت خواستم

وتو!!!!

با همه مهربونیت

درو باز کردی

نگام کردی

و بهم دادی هر چی رو که ازت خواستم

امسال خیلی زود حاجت گرفتم خیلی

من همیشه عهدامو میشکنم

همیشه بنده بدی میشم

وتو همیشه مهربون بودی و هستی

ازت ممنونم  یا ارحم الراحمین.......

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:44  توسط کاووس  | 

آرامیس

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم که اشکاموروی گونم بااون دستای پرمهرش کنه پاک و بگه جونم نکن گریه منم اینجام

بذاردستاتو تو دستام

تواحساس منومی خوای ......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:55  توسط کاووس  | 

   تموم آرزو هاتو تو یه دفتر بنویس نه به این خاطر که خدا

 آرزوهای تو رو بخونه بلکه به این خاطر که ما آ دما بعضی وقتها

 فراموش میکنیم چیزهایی که الان داریم یه روزی آرزوی مابودن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:4  توسط کاووس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:3  توسط کاووس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:2  توسط کاووس  |